بالم شكسته، از پرم چيزي نگويم

از كوچ پر درد سرم چيزي نگويم

طوفان سختي باغ مان را زیر و رو كرد

از لاله هاي پرپرم چيزي نگويم

حق مي دهم نشناسي ام؛ اما برادر

از آنچه آمد بر سرم، چيزي نگويم

وقت وداع ِ آخرت، عالم به هم ريخت

از شيون اهل حرم چيزي نگويم

آتش گرفتن گرچه رسم و سنت ماست

از دامن شعله ورم چيزي نگويم

بگذار سر بسته بماند روضه هايم

از ماجراي معجرم چيزي نگويم

 كم سو تر از چشمان من، چشمان زهراست

از گريه هاي مادرم چيزي نگويم

 

آن صحنه هاي سهمگين يادم نرفته

افتادنت از روي زين يادم نرفته

 

از نعل اسب و بوريا چيزي نگويم

از آن غروب پر بلا چيزي نگويم

در عصر عاشورا النگوهام گم شد

از غارت خلخالها چيزي نگويم

 گفتم به تو انگشترت را در بياور

از ساربان بي حيا چيزي نگويم

 در كوچه هاي كوفه ناموست زمين خورد

اصلاً شبيه مجتبي؛ چيزي نگويم

 شهر علي نشناخت بانوي خودش را

از جامه هاي نخ نما چيزي نگويم

شاگردهايم سنگ بارانم نمودند

از چهره هاي آشنا چيزي نگويم

بي آبروها ! چادرم را پس ندادند

از اين به بعد روضه را... چيزي نگويم

 

اي خيزران خورده ، لبم بي حس تر از توست

از خاك برخيز و بگو كه اين سر از توست ؟

 

وحید قاسمی

Click for larger version